بابا مجتبیبابا مجتبی، تا این لحظه: 41 سال و 7 ماه و 24 روز سن داره
مامان زهرامامان زهرا، تا این لحظه: 34 سال و 8 ماه و 10 روز سن داره
زندگی مازندگی ما، تا این لحظه: 12 سال و 5 ماه و 24 روز سن داره

ارمغانِ بهشت

نوروز فاطمی

سلام عزیز دلم   چطوری فدات شم؟؟   ببخش منو که مدتیه به وبت سر نزدم ! خیلی درگیر بودم باور کن   شب بیست و ششم که رسیدیم شیراز تا نصفه های شب خونه مادر بودیم! خیلی خسته بودیم اما بابایی دل نمی کند ، فرداش خیلی کار داشتم ، باز کردن چمدون ، شستن لباسا ، جمع و جور کردن خونه، تمام خونه دوباره گرد و خاک گرفته بود ، و خیلی خیلی کارای دیگه! تازه مامانم فردا شبش قرار بود برام عیدیمو بیاره.    5شنبه خیلی خسته بودم و خیلی کار داشتم ، بد جور قاطی کرده بودم ! از اونشب بهتره فقط بگم مامان و بابا خیلی زحمت کشیده بودن دستشون درد نکنه، و همین طور خاله سمانه و نجمه و دوقلوهای خاله فردو...
2 فروردين 1394

خاطره مشهد 1

سلام عزیز دلم   ببخشید عزیزم چند روزیه به اینجا نرسیدم سر بزنم!   روز چهارشنبه مامان جون اومد کمکم یکم خونه رو تکوندیم تا شب طول کشید بعدم رسوندیمشون خونه و با خاله سمانه و باباجونم خداحافظی کردیم   وقتی رسیدیم انقدر خسته بودم که فقط یکم شام خوردیم و خوابیدیم   فرداشم که 5شنبه بود از وقتی بیدار شدم شروع کردم به شام آماده کردن آخه ناهار مهمون مادرجون بودیم و قطار شام روز اول رو نمیده ! اصلا یه وضعیتی بودا! نمی دونستم به چه کاری برسم باباییتون هم ساعت 12 میومد باید زود حرکت می کردیم!   خلاصه با دوتا از دوستای بابایی و یکی از اقوام یکی از دوستاشون سوار قطار شدیم، ق...
25 اسفند 1393

هد بندای قشنگ برای دخترم

سلام عزیز دلم حالت خوبه گلم؟؟؟   خدا رو شکر منم خوبم   امروز قرار بود برم آزمایش تیروئید بدم که البته زودتر از موعد بود چون 5 شنبه ان شاالله راهی مشهدیم و نمی تونم اون روز آزمایش بدم مادر جون گفتن امروز بریم ، اما من حوصله نداشتم امروز برم ، و البته قرص تیروئیدمم خوردم بخاطر همین نشد . از دیروز اصلا حوصله ندارم! احساس پوچی وحشتناکی میکنم! نمی دونم بخاطر چیه!   ساعت 10 کلاس داشتم که چون عمومی بود و درسم نخونده بودم اصلا دوست نداشتم برم اما چون بچه ها همیشه جزوه هاشون نصفه و نیمه می نویسن ترجیح دادم از کلاس عقب نمونم! با بی حوصلگی پاشدم آماده شدم ، بس که طول دادم شد 9:55 دقیقه! دیرم شد! با...
18 اسفند 1393

بی صبرانه منتظرم

این روزها بی صبرانه انتظار میکشم ...   نه به انتظار عید ، که امسال عیدی نداریم ! بلکه به اتنظار ظهر پنجشنبه ای که مرا به زیارت مولای مهربانی ها راهی میکند ...   بی صبرانه منتظرم و چقدر دقایق دیر دیر دیر می گذرند ...   اللهم صلی علی علی بن موسی الرضا المرتضی ... ...
16 اسفند 1393

روز های غریب

روزهای غریبی ست ...   توان گفتن ندارم ...   یکی انگار داره دل رو به یه جای غریبی می کشونه .....     السلام علیک یا فاطمه الزهرا سلام الله علیها ...
13 اسفند 1393

عشق به تو

عشق به تو حتی اگر وقتی باشد که هنوز تشکیل نشده ای ، برای من بسیار نشاط انگیز است و چه کسی می تواند این نشاط را درک کند بجز خداوند مهربانم که تنها خالق من است؟؟؟   گاها مرا دیوانه می خوانند ، اما ... اهمیتی ندارد .  
10 اسفند 1393

خوابتو دیدم عزیز مامان :)

سلام عزیز دل ماماننننن حالت خوبه فدای اون دستای کوچولوت؟؟؟   وای صبح تا حالا دق کردم نتونستم باهات حرف بزنم! انگار فقط اینجا صدامو می شنوی!   دیشب خوابتو میدیدم بالاخره خواب مامانم اومدی دورت بگردم ، تازه خاله نجمه هم ظهر میگفت دیشب خواب دیدم بارداری! عجیب انگار خدا میگه فعلا خوابشو ببینی!   ناز دخملم ، گل پسملم می شه از خدا بخوای زودتر بهم ببخشتت؟؟؟ دیشب تو خواب بغلت کردم انقدر آرامش گرفتم که هنوز که هنوزه هیچی نتونسته این آرامشو ازم دور کنه الهی فدای اون دستای قشنگت فدای اون لبای بامزت ، دور اون خوابیدنت بگردم وای انقدر حس خوبی بود که نگوووو اصلا دلم نمی خواست بیدار شم! &n...
9 اسفند 1393